رفتن (1)

امروز صبح بعد از چند روز که به خاطر سرما خوردگی کلا قید هرچی زبان خوندن و آیلتس رو زده بودم بالاخره موفق شدم یه کوچولو زبان بخونم. یه درس از بارونز و لیسنینگ کمبریج 4 رو زدم. مثل همیشه کلی سوتی داشتم و 7 شدم مثل همیشه (در حالیکه راحت 7.5 یا 8 میتونستم بشم!) بهرحال راضی ام !

 این زبان خوندن خیلی آندروفین مغزمو زیاد کرده بود و کلا خیلی شنگول شده بودم ! (همون حسی که آدم بعد از انجام کارهای عقب افتادش داره) . با اینکه امروز نمیخواستم برم سبز ولی چون حالم یکم بهتر شده بود نهارو که خوردم راهی شدم.

مثل همیشه هدفون به گوش، تا مترو پیاده رفتم. کارتو که زدم دیدم از اون ده تومنی که دو هفته پیش فقط 3800 تومن ناقابل باقی مونده بود!

خلاصه رسیدم سبز و یکسری کار انجام دادیم و اما ... امروز خانم موسوی اومده بود سبز. و با اینکه در حد سلام علیک میشناسمش ولی خیلی از دیدنش خوشحال شدم. موقع رفتنش بود که آتشی بر دل ما زد با این جملش که بعد از تالیف کتابش یه ماه فقط میخواد بره (یه جای دیگه و یعنی برا استراحت) حتی بیابون و .. تا جملش تموم نشده بود یکی دیگه از همکارا  به شوخی (یا شایدم جدی)گفت :" کلا از ایران میخوای بری!" و گفتن این جمله همانا و بخار شدن اون آندروفین همانا!

/ 2 نظر / 16 بازدید
جولیک

محض حفظ آبرو هم که شده الف: قالبتو عوض کن ب: آپ کن! :دی